رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

جشنواره پالیم

 سلام  مامانها خوبید ؟ چند روز پیش داشتم مجله شهرزاد رو میخوندم که یه صفحه توجه من رو جلب کرد مرکز تفریحی پالیم  تو تهران بود سریع   اس مس دادم و عضو شدم فرداش  اس مس اومد که جشنواره مینی و میکی موس بود گفتن که برای رزرو تماس بگیرید منم تماس گرفتم  گفتند که پول رو به حساب بریزید جمعه بیاید وقتی فکر کردم دیدم که رادوین هنوز کوچیکه شاید این جشن به دردش نخوره . دوست دارم رادوین بزرگ بشه باهم بریم جشن . ولی همین امروز اطلاع دادن که سمینار هست به عنوان( روشهای جدید تربیتی  ) هفته دیگه با بابایی قراره بریم  اگه هر کس دوست دارم شرکت کنه به نظرم خیلی مفیده .
29 بهمن 1391

دعوت به مسابقه

 از مامان اریا  تشکر میکنم که من رو به این مسابقه دعوت کرده و سوال اینه که. هدفتون از ساختن وبلاگ برای فرزنتون چی هست؟    من تازه 2 ماه بود که باردار بودم و خیلی بابایی تو اینترنت دنبال مسائل بارداری و مشکلات و  تغذیه .........  میگشت و یه دفعه نی نی وبلاگ رو پیدا کردیم  . و سریع عضو شدم و شروع کردم به نوشتن  اول برام سخت بود نمی دونستم از کجا شروع کنم  نی نی وبلاگ شده بود  دوستم از صبح تا شب که بابایی نبود من فقط  سرم با نی نی وبلاگ گرم بود و دوستهای خیلی خوب پیدا کردم و از تجربیات انها استفاده کردم و کلی کمکم کردن . وقتی اینکه خاطرات رو مینویسم تا رادوین بدونه که برای ما خیلی با ...
29 بهمن 1391

ولنتایین

عزیز مامان پنجشنبه ایی روز ولنتایین یعنی روز جهانی عشق بود . یعنی کسایی که عاشق هم هستن برای هم کادو میخرن  من هم عاشق تو هستم همه عشق زندگیم شدی همه امید زندگیم شدی برات یه هدیه کوچیک میخرم .
29 بهمن 1391

بدون عنوان

چند روزه که دلم  میگیره خیلی خسته شدم اخه روزه همه برام تکراری درسته که هر روز رادوین کارهای جدید انجام میده و شیرین بازی در میاره ولی همش تو خونه اذیت میشم صبحهای زود رادوین بیدار میشه منم  باید 7 و 8 بیدار بشم دیگه تا ساعت 3  که بابایی میاد باید دنبال رادوین بدوم یه لحظه زمین نمی مونه   خیلی خسته میشم  ناهار رو هم باید هول هولکی درست کنم از غذا گذاشتن دیگه خسته شدم . دوست دارم یه کلاسی برم یا دانشگاه رو ادامه بدم  ولی نمیشه که  رادوین رو چی کنم . الانم تو سنی هست که نمیشه زیاد ازش دور بشم اذیت میشه  خودم  رو با کتاب انگلیسی مشغول کردم یا مجله شهرزاد رو میخرم ولی نمیشه خوند که یه لحظه نمیشه ...
29 بهمن 1391

اولین کلمه رادوین من

 تو این چند روز گذشته خیلی کارها رو داری انجام میدی  داری بزرگ بزرگ میشی  دیروز رفتی زیر میز داشتی  بازی میکردی یه دفعه گفتی با با باب با باباباب  بابا بابا باورم نمیشد میگی بابا سریع گوشی رو اوردم صداتو 2 دقیقه ضبط کردم به هر کس که گفتم باورشون نمیشد تا اینکه صداتو پشت تلفن گذاشتم  تا باور کردن . قربونت بشم که همه چیزت رو زود شروع کردی البته به مامانت رفتی پسری من  9 ماهم بود خودم تنها و مستقل  راه میرفتم
29 بهمن 1391

اولین قدم رادوین

  عزیز دلم ببخشید بازم دیر  شد اخه اینترنت بازم قطع شده . الان خونه مامی جون هستم  4 روز پیش بود که به کمک ما ایستادی اروم اروم دستم رو  ازت ول کردم دیدم که خودت ایستادی و 3 قدم رفتی جلو این یعنی یکی از لحظه های قشنگ زندگی بود وقتی دیدم داری می ایستی  از ذوق نمی دونستم چی کنم فقط به همه زنگ زدم و گفتم که پسملی ما داره قدم بر میداره ایشالله که تو راههای خوب قدم برداری پسر مامان  دوستت دارم
29 بهمن 1391

اندر احوالات نی نی

  چند روز بود که دیگه به فکر خرید عید افتاده بودم   پنجشنبه ای با مامی جون خاله نگین بابا احسان متین و مهسا برای خرید رفتیم تهران اول میخواستم خودم تنها با متین برم رادوین رو بزارم خونه پیش بابایی ولی دیدم که نمی تونه یه روز کامل طاقت بیاره دیگه مجبور شدیم تو هوای الوده تهران بریم   کار خوبی که کردیم این بود که  بابایی ما رو مصلی پیاده کرد ما با مترو رفتیم  مرکز خرید تندیس  و بابایی هم با رادوین  رفت خونه عمه جون. من دیگه خیالم راحت شد.   خیلییییییییییییییییی شلوغ بود قیمتها هم نجومی بودن مثلا  کیف  میلیون و مانتو 950 هزار تومن .......  تازه فروش فوق العاده زمستونی بود .  من فقط ک...
21 بهمن 1391

بدون عنوان

 سلام به دوستای عزیزم این پست رو   گذاشتم تا دوستای خوبن کمکم کنن.   الان 1 هفته هست که  دارم برای مسافرت عید برنامه ریزی میکنم .  وقتی عروسی کردیم  اومدیم ماه عسل بریم ترکیه (انتالیا)  دیدم که بله نی نی دارم  برنامه بهم خورد و نشد  تا 9 ماه هم نمیشد جایی رفت الانم که اومدیم بریم وایییییییییییییی قیمتها خیلی بالا رفته به همسری میگم  ارزش نداره  اخه 5 میلیون برامون تموم میشه  . حالا   2 تا از عموهام  و مامان بابام دارن  برای عید میرن بندرعباس .منم دوست دارم برم  ولی همسری میگه با رادوین سخته .   اخه من چطوری 15 روز رو تو خونه باشم  از اینجا تا بن...
16 بهمن 1391

اولین افرود بازی (ماشین بازی)

  جیگول میگولی مامان  دیروز جمعه ایی  همین که از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم بشینم خونه رو مرتب و تمیز کنم  بعد بابایی گفت من با امیر رضا دارم می رم افرود  بازی.   بعد دوست بابایی امیررضا گفت  رادوین و رومینا رو م بیار همگی  بریم تو کوه دیزی بخوریم . بازم خونه رو همونجوری نا مذتب ول کردم رفتیم  با پاترل تو صخره و کوهها . من خیلی ترسیده بودم  دیگه به خاطر من سعی کردن از راههای خوب برن و خیلی کوهها شلوغ بودن همه اومده بودن تا  با ماشینها برن بالای کوه و صخره برف هم میومد همه برف بازی میکردن 2 دفعه تو برف گیر کردیم  خیلی خوش گذشت ناهار رو ساعت 4 رفتیم تو  نزدیکهای ده زرشک د...
14 بهمن 1391

پایان 8 ماهگی

 تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایت بسازم  روزی که به دنیا آمدی هرگز نمیدانستی زمانی خواهد رسید که آرامش بخش روح و روان کسی هستی که با بودن تو دنیا برایش زیباتر است، بهانه ی زندگیم  رادوین دوستت دارم        دوشنبه  با مامان جون رفتیم تهران سعادت اباد عروسی کلی بهمون خوش گذشت و شما هم نانای نای میکردی  تو عروسی یه لحظه تو فکر این  بودم که ما کی دوماد میشی   خیلی حس خوبی هست    3 صبح تازه رسیدیم خونه  اونجا که برف بود ولی نزدیک کرج بارون شدیدی گرفت . وقتی رسیدیم تازه از خواب بیدار شدی تا 4 صبح گردوندمت تا خوابیدی   خودمم خیلی خسته بودم...
11 بهمن 1391